ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
315
قصص الانبياء ( فارسى )
در شكم او وليّست از اولياى خداى تعالى . زكريّا گفت بچه مىدانى ؟ گفت بدان مىدانم كه هرگاه كه بنزديك مريم درآيم آنچه در شكم دارد برمىگردد چنان كه گويى سجده مىكندى و تواضع . زكريّا بتعجب بماند . چنين گويند ميان زادن يحيى و عيسى عليهما السّلم چهل روز بود . يحيى از كودكى تا بزرگى مىگريستى از بيم خداى تعالى و دوزخ . گفتند يا يحيى هرگز گناه نكردى و نه انديشيدهاى ترسيدن چراست ؟ گفت عبادت من بيشتر از آن ابليس نيست ، چون حق تعالى در سابق علم او را شقاوت حكم كرده بود سود نداشت من نيز مىترسم كه نبايد كه از جملهء اشقيا باشم . گويند روزى يحيى و عيسى عليهما السلم مىرفتند . عيسى او را گفت : يا ابن الخالة لقد رأيت منك شيئا لم اره قبل ذلك و اخاف ان يعاقبك ربك على ذلك . فبكا يحيى . قال ما علمت و ما رأيت « 1 » و لم يكن لى خبرا بهذا . فقال عيسى نفسك معى و قلبك فى السّماء . يحيى گفت و اللّه يك طرفة العين دل از وى نبرم كه چنان دانم كه در آن ساعت از شمار بدبختان باشم پس حالش بدين صفت بود سى و نه سال بزيست و همه پيغامبران خداى خلق را بخداى خواندند بگفتار نه بكردار ، يحيى عليه السلام خلق را بخداى خواندى بكردار نه بگفتار . چنين گويند كه هفتاد تن از عابدان بنى اسرايل با يحيى برفتندى ] a 941 [ و از رهبانان ايشان ، همه پلاس پوشيده و يحيى و ايشان بسه روز يك بار طعام خوردندى . يحيى را پرسيدند كه چرا بسه روز يك بار طعام خورى گفت زيرا كه پدرم را به من بشارت دادند ، سه روز با خلق سخن نگفت و علامت بودن من آن كرده بودند . چون حق تعالى او را بشارت داد ، گفت مرا علامتى بايد
--> ( 1 ) - فبكا يحيى ، و قال ما هى ؟ قال اليوم مرت امرأة فى السوق شانك . فبكا ، و قال ما علمت و ما رأيت مرأة . . . ( ن )